ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱۱  کلمات کلیدی: داستان

شازده کوچولو پرسید:

غمگین‌تر از اینکه بیایی و کسی از اومدنت خوشحال نشه، چیه؟

روباه گفت:

بری و کسی متوجه رفتنت نشه...


 
 
ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱۱  کلمات کلیدی: جملات کوتاه ، داستان

در خانه ای که آدم ها یکدیگر را دوست ندارند بچه ها نمی توانند بزرگ شوند.اینطور نیست؟

نه نمی توانند.شاید قد بکشند اما بال و پر نخواهند گرفت...

 

گریز دلپذیر - آنا گاوالدا


 
 
ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱۱  کلمات کلیدی: جملات کوتاه

چون دیگر آینده یی ندارند از گذشته حرف می زنن. وقتی خیلی دویده باشیم و نفسمان بند آمده باشد برمی گردیم و راهی را که دویده‌ایم اندازه می‌گیریم.

 


 
 
ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱۱  کلمات کلیدی: داستان

هلیا!

من هرگز نخواستم که از عشق، افسانه‌یی بیافرینم؛

باور کن!

من می‌خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم – کودکانه و ساده و روستایی.

من از دوست داشتن فقط لحظه‌ها را می‌خواستم.

آن لحظه‌یی که تو را به نام می‌نامیدم.

لحظهٔ رنگین ِ زنان چای چین

لحظهٔ فروتن ِ چای خانه‌های گرم، در گذرگاه شب.

لحظهٔ دست باد بر گیسوان تو

لحظهٔ نظارت ِ سرسختانهٔ ناظری ناشناس بر گذر سکون

من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می‌خواستم.

من برای گریستن نبود که خواندم

من آواز را برای پر کردن لحظه‌های سکوت می‌خواستم.

من هرگز نمی‌خواستم از عشق برجی بیافرینم، مه‌آلود و غمناک با پنجره‌های مسدود و تاریک....

 

 

باردیگر شهری که دوست می‌داشتم - نادر ابراهیمی


 
 
ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱۱  کلمات کلیدی: داستان

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.

از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه‌ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می‌برد.

دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.

در حال مستأصل شد...

از دور بقعه امامزاده‌ای را دید و گفت:

ای امام زاده گله‌ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.

قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی‌تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت. گفت:

ای امام زاده خدا راضی نمی‌شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.

نصف گله را به تو می‌دهم و نصفی هم برای خودم...

قدری پایین‌تر آمد.

وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت:

ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می‌کنی؟

آنهار ا خودم نگهداری می‌کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می‌دهم.

وقتی کمی پایین‌تر آمد گفت:

بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی‌شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.

وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:

 چه کشکی چه پشمی؟

حالا ما یک غلطی کردیم. غلط زیادی که جریمه ندارد.

 

کوچه - احمد شاملو


 
 
ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۸  کلمات کلیدی: جملات کوتاه


 
 
ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۸  کلمات کلیدی: جملات کوتاه


 
 
ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۸  کلمات کلیدی: جملات کوتاه


 
 
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٧  کلمات کلیدی: جملات کوتاه


 
 
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٧  کلمات کلیدی: جملات کوتاه

من به شخصه معتقدم , وقتی از چیزی یا کسی ناراحتی یا راضی نیستی باید بیان کنی و نباید تو خودت بریزی یا منتظر اتفاقات زندگی بمونی تا شاید اونجوری که تو میخوای پیش بره, چون نمیره, زندگی همینه و هیچوقت اونجوری که باید بشه نمیشه مگه خودت یه کاری بکنی.

شجاع بودن و گفتن ناراحتی خودش یه قدم بزرگ...


 
 
ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٥  کلمات کلیدی: جملات کوتاه


 
 
ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٥  کلمات کلیدی: جملات کوتاه


 
← صفحه بعد