می دانم
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٥  کلمات کلیدی: شعر

می دانم...
گاهی حق با توست
روزگار آنقدر تلخ و عذاب آور می شود
که فکر می کنی
,
پیراهنت از شعله های دوزخ بافته شده است
اما...
مگر می شود حتی در ته دره های تیره فراموشی هم
اینهمه پاکی و زیبایی را ندید؟
نه!
در سراشیب سقوط هم می توان به یک گل لاله متوسل شد
و نجات یافت
باران و ستاره ها و کوهستانها
همه برای اینکه تنها نباشیم به دنیا آمده اند....
من
هر وقت دلم می گیرد
,
با ستاره ای که نمی شناسمش ولی او نام مرا می داند
درد دل می کنم...
برای درختان از کودکی هایم می گویم.
من
هر روز برای تو و تمام کسانی که تا کنون ندیده ام
و شاید هرگز نبینم
شاخه ای گل می چینم.
مدادهای کودکی ات را بیاور
دوباره مشقهایت را بنویس....
به خانه که می روی
آسمان و دشتها و گلها
همه میهمان تواند
چشمانت را باز کن.....