حیاط خلوت
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۳۱  کلمات کلیدی: داستان

گفتی نباید میرفتی...... گفتم نرفتم  ,ماندم

گفتی به قهر رفتی ….گفتم دیروز به تو نرسیده ام که امروز رفته باشم,

من از آغاز از نخستین دیدار در کنار تو مانده ام

گفتی هوایم را از صدایت پر کردی و یک روز بی خبر صدا را بریدی و رفتی!

گفتم دور یا نزدیک چه فرقی میکند اگر صدا را میشنوی

گفتی نزدیک تر باید می آمدی

گفتم فاصله در نگاه ماست  ,اگر مرا نزدیک تر میخواهی با من حرکت کن ,نایست,

با من بیا

گفتی کجا...؟!

گفتم به نزدیکترین جای این گره,

به امن ترین جای این صدا که مارا به جانب یکدیگر پرتاب میکند,

صدایی مشترک که دریا شدن را به ما می آموزد...

گفتی میدانم ,بازگشت صدای خود را از من میخواهی..؟!

من شاید انعکاس صدای تو نبوده ام

گفتم ,بودی ,هستی ,خواهی بود...

من ازتو گلایه ندارم

گفتی من سایه توام,  سایه نه گلایه

گفتم باش ,درمن باش نه بیرون از من

گفتی هستم ,هستم اما  ,تو نباید میرفتی...