حیاط خلوت
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٢  کلمات کلیدی: داستان ، شعر

گفتی سالهاست مرا ندیده ای

گفتم من از تو چشم برنداشته ام

گفتی در این حرکت مرا شتاب زده میبینی،

تأمل کن با حوصله تماشایم کن

گفتم حرکت در من است,  گفتم حرکت در من است و

تو در تمام منظره هایم با وقار نشسته ای،

تو در من بزرگ و بزرگتر شده ای

جدا شدن از تو یعنی پایان من….

من در تو مانده ام و به بالای صدایت رسیده ام

گفتی با کوچه ها اما حرف دیگری است,

در کوچه های من,

درکوچه های تو اما بازی دیگری است....

بر دست نوشته های ما غبار نشسته است

گفتم در چشم ما نباید غبار نشسته باشد,

نگاه ما باید تماشایی باشد

آ ی  کوچه ها را ببین , ضیافت مارا دل دل میکنند..