لبخند
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۳  کلمات کلیدی: داستان ، جملات کوتاه

گاه گاهی در مسیرت کسانی را میبینی که وقتی از روبرو می آیند چهره شان در هم نیست و چین بر پیشانی ندارند ،و چشمانشان را هم پشت سیاهی شیشه عینک مخفی نکرده اند ...
چشم در چشم که می شوند لبخندی تحویلت می دهند ... و چه خوب می شود وقتی آرامش را در صورتشان می بینی هرچند ممکن است در دلشان آشوبی باشد ولی شادی ظاهرشان را از دیگران دریغ نمی کنند ...

چه خوب می شود همدیگر را می دیدیم و لبخندی می زدیم ....و روز را با انرژی سرشار این لبخندها پر می کردیم...سلامی میکردی و میشنیدی پاسخی گرم را...

در شهر ، در دانشگاه ، که قدم میگذاری گاهی ارواحی سرگردان را میبینی که نمی دانند چه کنند...و در صورتشان تنها تکرار عادت است که میبینی.... شاید آن ها راضی َ ند به..

بر سر کلاس که مینشینی هیچکس نمی خندد ، هیچکس کاری نمی کند مگر نشستن ، شاید نمی دانند ... یا شاید می ترسند از آنچه نمی دانند...

بگذریم ، خودشان میدانند...

ای کاش در مسیر من هیچکس گوشه ای خالی را انتخاب نمی کرد ، ای کاش در این مسیر آدم ها به همدیگر لبخند می زدند و ای کاش های دیگر...

و ای کاش زندگی را همیشه در روی خوشش می دیدیم.