همینطوری..
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۳٠  کلمات کلیدی: داستان ، جملات کوتاه

نمی دونم الان کجای زندگیمم. اولش، ‌وسطاش یا شایدم آخرش.

زندگی، الان که پر شده از خوندن میان ترم این هفته، هفته بعد.......... و همینطوری داره میره، به کجا!! نمیدونم. منم همینطوری دارم باهاش میرم.

امید زندگی دوباره ته کشیده، ولی زندگی بی رحمه. منتظرت نمیمونه. میره و میره تا اون دور دورا تا بشه یه نقطه کوچیک،‌ تو هم تنها میتونی بشینی و دور شدنش رو نگاه کنی...

من همینطوری دارم باهاش میرم تا که مسیر آرزوهام رو دوباره یه جایی پیدا کنم.

کاش زیاد دور نباشه.