ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢  کلمات کلیدی: جملات کوتاه ، داستان

اعصابم به هم ریخته بود.

نشستم کاغذ گذاشتم جلوم و شروع کردم به نوشتن........ هر چی گوشه کنار ذهنم بود نوشتم.

عجب متنی...

از هر ده کلمه شیش هفتاش ناجور بود... گاهی ذهن آدم شبیه سطل آشغال میشه . ذهن رو هم که نمیشه برداشت ساعت 9 شب گذاشت دم در.. باس یه جوری خالیش کرد..

اعصابم راحت شد. کاغذ رو پاره کردم ریختم دور... الانم می خوام با اجازتون درس بخونم.