دوست دارم بخش هایی از کتابایی که میخونم جدا کنم و بنویسم شاید شما هم دوست بدارید من که دوست داشتم.

کافه پیانو

فرهاد جعفری

نشر چشمه

266 صفحه

7000 تومان

 

هیچ وقت خدا یک چیز واقعی را حالا هرچه که میخواهد باشد پشت یک ظاهر دروغین پنهان نکرده ام. یعنی یاد نگرفته ام خودم را عکس چیزی نشان بدهم که هستم. یا به چیزی تظاهر کنم که به بعضی آدم ها منزلت معنوی میدهد. از این منزلت های معنوی دروغینی که خوب به شان دقیق شوی، تصنعی بودن شان پیداست.  پس بی هیچ تکلیفی، به تان میگویم و برایم اهمیتی ندارد که تا چه حد ممکن است ازش برداشت نادرستی داشته باشید. اعتراف میکنم که حالم دارد از بیشتر چیزها به هم می خورد و قبل از همه، از خودم.

گفت دیکته اش را شده هفده . هنوز داشتم قهوه را بخار می دادم بو میکشیدم که گفتم: چه خوب!که گفت دوستش بهش گفته: حتما بابات دعوات می کنه. گفتم: بابای خودش دعواش میکنه!... از دید من یکی که، هیفده خیلی  بدتر از شونزده نیس. تازه، به مراتب از هیژده م بهتره!

گفت که توی مدرسه ، با یکی از دخترها دعوایش شده. ازش پرسیدم "چرا؟" که گفت زبانش را برای او درآورده بوده، آن هم بدون این که او کاری کرده و مستحقش بوده باشد. بعد هم آمده و محکم زده توی بازویش! ابرو درهم کشیدم گفتم: خب؟  گفت: خب دیگه. منم حقش گذاشتم کف دستش! بعد، زیر چشمی نگاهم کرد با لحن شیطنت آمیزی گفت: خودت گفتی خب!  گفتم: کار خوبی کردی. حق آدم زورگو باید گذاشت کف دستش. تازه باید با نک کفشت میکوبیدی به ساق پاش تا دردش بگیره..

هربار که می خواهد قولی به شما بدهد که لزوما بهش وفادار بماند، انگشت کوچک دست راستش را پیش می‌ آورد قلاب می کند به انگشت کوچک دست شما و بعد قولش را مرتب شمرده شمرده طوری که انگار بقراط است و دارد یک عده دانشجوی سال آخر پزشکی را سوگند می دهد تکرار میکند.

...

/ 1 نظر / 9 بازدید
دیگوکسین

عالی