مهمان پرسید: چه کاره هستید؟
ایوان با بی میلی اعتراف کرد: شاعرم.
مرد چهره در هم کشید و گفت: آه...!
ایوان با کنجکاوی پرسید: چطور، مگر از شعرهای من خوشتان می آید؟
خیر خوشم نمی آید.
از آنها چیزی خوانده اید؟
مهمان گفت: هیچکدام از اشعارتان را نخوانده ام.
پس چرا آن حرف را زدید؟
چرا نباید بزنم؟ بسیاری از اشعار دیگران را خوانده ام. و گمان نمی کنم که معجزه ای شده باشد و اشعار شما چیز بهتری باشد!! دیگر شعر نگویید.


میخائیل بولگاکف - مرشد و مارگریتا

/ 0 نظر / 13 بازدید